=============================
-- سطح --
=============================
توی لیوان آب ریخته ام ولی فکر میکنم صدایش مربوط میشود به چندثانیه قبل
که درون قاب یخچال ایستاده بودم وبطری اش راتماشا میکردم چشمم شلپ
افتاد وسط روزنامه ی یخ زده ای که دور بدن سفید مرد مرده پیچیده بودند
(در یک فیلم دردناک درباره ی زندانی شدن ).
روزنامه به خاطر برف زیاد خیس شده بود و صدای مرا به پوستش میچسباند.
حرف زدم . کلمه ی خوبی گفتم . چیز راحتی برای محبت کردن .
نه نمیشنوم .
دلم میخواهد سرفه کنم . رفتارم مناسب نیست .
دوروز بعد تازه صدای زن به گوشم میرسد . تلویزیون را خاموش کردم و
نشستم . فقط صدای پاست روی یک دوره ی قدیمی از عکسهای خیابان .
نزدیکتر میشود ازپله ها پایین می آید .دیگر نمیشنوم .
دندانهایم به هم میخورند.
نمیشنوم .
شاید به جایی خیره شده.
چون راه نمیرود .
دریخچال باز است . پرسیدم کی آنجاست ؟ صدای خودم را نمیشنوم .
دوباره میپرسم . دارد از لیوان من آب میخورد . رفتارم مناسب نیست دلم
میخواهد کفشهایش براق وقرمز باشند .
بهش دست میزنم: یک بطری سفید و سرد و بزرگ است . دارد از لیوان
من آب می ریزد توی شیب گلویش .
روزنامه ی خیس آرام آرام از روی شانه های لختش وا میرود. پیش سینه
اش ترک کوچکی پیداست . راحت نمیشود دید . شیشه اش را مه گرفته.
- هنوز نخوابیدی؟
صدای خودم را میشناسم .
دستم را چندبار روی شیشه ی شانه ام میکشم و بخارش را پاک میکنم .
آنطرف شیشه خیلی وقت است که هوا روشن شده . مردم دارند توی خیابان
راه میروند.
من همیشه ازاینجا نگاه میکنم .
=======================================
=======================================
