|
اژدهای سوم ============================ اژدهای دوم میخواست ازپنجره ی حمام فرار کند اما روح سرگردانش کنارمن
اژدهای دوم مرد همیشگی نیست دستش میگیرد به بالهای من و مرا از
او را می گردند و زن ها و تنگ ها وترمه ها از پشت گوش و زیر گلویم به هوا اسم مرا می پرسند و او با یک چشم سیگارهایشان را روشن میکند. از برف روی سوپتان پیداست که میل به غذا ندارید سرهنگ .(دانه های برف آنجا هنوز برف می بارد . سرباز با قاشقش آرام از روی اسب پیاده میشود و توی یقه ی پیراهنش
امشب دوش آب را باز میگذارم و از لای نرده ها فرار میکنیم . - طلاست؟ - نه من اژدها نیستم خانم ولی هجده سال دارم. میخواهد عاشقش بشوم . - نه خانم اژدهای دوم بیرون دروازه منتظر شماست . من عاشق قوی سیاه هستم . ========================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 12:55 ================================== مدی ترانه - صبح روزتشییع
تشویش . تشویش یعنی خیلی معمولی وبدون سیگار .درقدیم به پیراهن چهارخانه ی مردانه گفته میشد . صلح. صلح یعنی پیراهن و "وجود" . پیراهن و "هستی" (مثال: دستکشهای مشکی با حاشیه ی تور) تسلیم. تسلیم یعنی تلویزیون . تلویزیون خاموش .تلویزیون روشن . صورت . صورتی . صورتی یعنی گربه ای که پیشانی اش را به دستگیره ی ماشین میکشد. آهسته . روییدن. خواب. پس چراغ را خاموش کن. پس چراغ را خاموش کن یعنی عزیزم... عزیزم... عزیزمن . مقایسه حقیقت این است که ازکشتی پیاده شدم فقط برای اینکه روی آب باتو بادبان . رنگ آبی. ============================ |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 12:58 ================== چهل افسانه -برای افسانه برزویی - ============== /که از سرنیزه ها تا زیر مزه ی پوست صورتم صافی انگشتهای تو زودتر به کام من سوزن سوزن باشند./ همیشه حوض براثر مرگ درخفگی اتفاق نمی افتد ولی شکل مرا چه صاف نشان میدهدکه ازدیشب معجزه چون گوشواری بلند ازگوش چپم آویزان است وصدای مرا از آسمان می آورد. غمگینم . مردم برای شفا درکوچه نشسته اند. "بیایید فرزندان من " اشک میریزند مردها را میبوسم مرده ها زنده میشوند زنها زیباتر کور و زنگی به نیم جرعه ای صافی و نیلوفر از شانه های چپشان . " آه " همین یک کلاه گیس مجعد بلوند است و الماسهای بدلی . من حتی شمشیر نیاورده ام . سرباز جوان به دلم چنگ میزند :" آه " وپیراهنم آنقدرها نقره نقره ندارد "برویم" با او می روم وبر سر مردم دست میکشم. مردم برای شفا درکوچه نشسته اند. شب چهلم پری حوض حیاط خانه ی ما موی طلایش را جمع کرد بالای سرش و فرمود: "سرباز جوان هم یک سرباز جوان بود . همین ." ونیزه اش را تاآرنج درآب حوض فرو برد وناپدید شد. حالا نوبت من است . مرد کوری که خوابها را می بیند. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 21:58 ===================== سفر
اینجا هنوز سیمهای برق نکشیده اند. شبها ترسناک میشود.
زن کبریت میزند. _برمیگردم. ژاکت پشمی بزرگ سفید به تنش زارمیزند. سیمهای برق مثل ساقه ی لوبیا ازکف چوبی قهوه خانه بالامیخزند باشعله های نفتی که محلی ها بهشان میگویند مارقیچی . - این گوشواره ها فروشی ین آقا؟ - نه. خانم شما سردتان است اینطرفها کولاک نقش آدم رااززمین برمیدارد. بروید. زن آرایش اتاقش رادوست دارد.صبحها باگوشواره ی کولیها به گوشش و همان دامن چرک خود سوفی خانم است. - ازاینجا برو زن! زن باقیچی زبان مرد را میبرد. فقط یک کارگر جوان در تاریکی میزآخر و هیزم ها نزدیک اجاق روی هم . داستان سیگارمیکشد . ====================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 13:34 ======================= داستان نور قرمز ======================= من دستم را به پشت تو تکیه میدهم وبه تو میگویم که لای دنده های تو یک ماهی
نمیشودهرچه میگویی سفید مقوایی است وتو یک قو هستی که تمام وجودت را به زندگی بخشیده ای وآرام میخرامی روی آب یا سبزه ها یا هرجا که رنگت طلایی تر باشد. حالا این فیلم درتلویزیون پخش میشود : به جای تو هیچکس بازی نمیکند .مه ونورقرمز. من تنها هستم .تنهاوسط یک اتاق درازکشیده ام وخدامرغ ماهی خواری است که برای قسمت اول خیلی زود است. باید فکردیگری کرد. بالای سرم پرواز نکند و بیایدبنشیند روی صندلی یا . . . تخت . - سیگار؟ ======================================= ======================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 14:30 ================================================= بهشت خیلی وقت دارم آرام آرام حرف میزنم خیلی وقت دارم میخوابم صبحانه ام رابه دوردست میفرستم کارد و مربا را هزاربار روی نان تا باتو میخزم دیگر دورترنرفته باشد همینجاخوب است عزیزم به من بگو آیا همینجا هستی " آیا همینجا هستی؟ " طوفان آرامی می ورزد موها وپیراهنهای ما آسان میشود "توی گوش کوچولوی شما هستم صدای عالیجناب را می بافم" خیلی سالها میگذرد "مثل ژاپنی ها باموی های کم پشت سفید " چقدرقدیمی شده ام بااینهمه شن روی دامنم ومردی که باقاشق چایخوری مینویسد بدخط بد بی حوصله وعاشقش هستم. . . ================================================ ================================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:27 ============================== تاحالابیشترداستانهای جنایی مینوشتم: دختری که از سرگیجه مبتلا به دریاچه های سفید شده است وحالا درمقابل چشمم آب میشود یاباغچه ی روبروی استراحتگاه تابستانی که خیلی ها درآن خاطرات عاشقانه شان رادوباره تکرارمیکنند باچاقوهایی که شعرروی دسته های عاجشان کنده شده وپرنده یا پرندگان بابازی جرج جریک که نمره ی متوسط گرفت . ======================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:16 ====================== دورخوانی دوم
یک نمایشنامه نوشته ام بادستهای دراز وصورت کشیده مثل زن اولم که همیشه وقتی به مبل زردی تکیه میدادیک ساق پایش رامیکشید تاادامه ی رنگ دسته ی مبل روی دیوارباسایه ی من به راهروبرسد چون من زیادراه میرفتم وکلماتم پشت نداشتند به هرکدام که میخواستم بعدهابارانی بلندی میپوشاندم وروزهای سردمیزدم بیرون.
معشوقه ام درگوشه ای ازنمایش به رستوران بزرگی نزدیک میشود که شبهابامن درآن شام میخورد.صحنه ی اول خیلی طول میکشد.بهتراست دیرتربیایید . به زنم گفته ام فرداساعت نه صبح .به هرحال نه وسی دقیقه عالیست . نمایشنامه درباره ی زن های زیادی است باصورتهای کشیده ولی معشوقه ام درآن بازی میکند. چون قیافه اش بهتراست . مردروبرویی: سیگارمیکشد وازهرحیث بهترازفرانتس کافکا است .درکتابهایش مردهایی میخوابند وبیدارمیشوند که هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد وسالها میگذرد. صبح روز بعد: مرد روبرویی سیگاری روشن میکند. مردبه صورت فرانتس کافکا سیلی میزند سیگارازروی لبش به یکطرف پرت میشود وخاطراتش با صدایی اندوهگین به گوش میرسد: جهان فراموشی ها جهان خاموشی ها جهان آغوشهای سرد ونگاه ها (صدای باران) چهل صفحه نوشتم . زن اولم درآشپزخانه به صورت حضرت مریم درآمده واشیاء رابااشاره ی دستش جابجا میکند. "اینهاچه مفهومی دارند؟"
مرد درآشپزخانه ی خانه ی من نشسته وبرای خودش چای میریزد . زن اولم ازاومیپرسد آیا میتوانم ریشه ی فوویسم را دراین تابلو انکارکنم؟ " . صحنه ی سوم: نمایشنامه ی دیگری نوشته ام که میتوانددرآن موهای کوتاهش را جلوی آینه سشواربکشد وبادستان درازش بورس را زیرتخت پیداکند. صحنه ی سوم: درخیابان روبروی رستوران بازن اولم راه میروم .معشوقه ام رعدوبرق رابادرختی که آتش گرفته به سویم پرت میکندوبارانی نازکم درآتش میسوزد. صحنه ی چهارم: "من فرانتس کافکا نیستم ." صحنه ی اول: زن اولم دراستخر شنامیکند. پایان. ============================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 0:7 ==================================== شعر- روز اول عاشق کشوی کمد مردسامورایی راباز میکندوشمشیرراسرجایش میگذارد. مردی درخاطراتِ عاشق هست که مدام همان کت رامیپوشد او درکتابفروشی بسیارآشنایی نشسته وبه جای فروشنده حرف میزند. سالها پیش. . . درهفده سالگی زنی را بوسیده بود.) – همین زن درپایان داستان داردبی خیال باحوله موهایش راخشک میکند- دوستش دارم و خارپشت خارپشت بدون آنکه بخواهم سیبها ازارتفاع بلندترین درختان با منقارهای سبزشان به شانه هایم فرومی روند کنارهراقیانوسی که مینشینم ماهی ام بدون آنکه بدانم پرنده ی دیگری به دنیاآمده است . . . زن اینجا درازکشیده بود. اثر انگشتم را روی حباب چراغ گذاشته ام . ========================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 22:45 ========================================= ازهمه ی حرکاتش کوزه یا لامپی که بالای سرِما بود(ماهها بودکه کوزه به خاطرفشارکتابها کج شده بود گفته بودم که کنارکتابخانه عشقبازی نکنیم) آب گرم بود. همیشه همینطوراست. مثل ماهی ها . ======================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 23:40 |
|

